ساعت نه شب مادر شوهرم زنگ زده خونمون . با دلسوزی می گه هنوز نیومده . پسرش رو می گه . می گم نه .  فکر می کنم دلسوزیش بخاطر منه که تا این موقع شب با بچه ها تنهام . بعدا دوزاریم می افته که نه . بخاطر پسرشه که تا حالا سرکاره

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 9:12  توسط مادر خانومی  | 

با احترام به همه مادر شوهر های دنیا و مادر شوهر مهربان و دوست داشتنی خودم


صحنه اول

من و دختر بزرگه از راه می رسیم مادر شوهرم و دختر کوچیکه تو هال هستند فوری می رم جلو و دختر کوچیکه رو بغل میکنم به خودم می چسبونم و بوش می کنم می بینم که مادر شوهرم داره با چشم و ابرو به دختر بزرگه اشاره می کنه منظورش رو می فهمم بچه رو می ذارم زمین


صحنه دوم

من و دختر بزرگه از راه می رسیم مادر شوهرم و دختر کوچیکه تو هال هستند , بی توجه به دختر کوچیکه وارد خونه می شم . داریم با دختر بزرگه می ریم تو اتاقش که لباسش رو عوض کنه که می بینم مادر شوهرم به دختر کوچیکه می گه بمیرم واست  محل تو نمی دند !!؟


پی نوشت : برای همه اونهایی که پست قبلی رو خوندند : منظور از نازکش مهربونم در صحنه دوم "مادرم" است  گفتم یکوقت مجردها اشتباه برداشت نکنند به هوای پیدا کردن یک نازکش شوهر کنند  , از ما گفتن بود

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 7:49  توسط مادر خانومی  |