امروز اولين روز تعطيلات بچه هاست تعطيلات تابستاني كه زودتر از موعدش شروع ميشه و دغدغه من و خيلي هاي ديگه كه مثل من شاغلند ميشه . انگار همين ديروز بود كه بچه ها رفتن مدرسه . آخ آخ از مهري كه با دختر بزرگه داشتيم و ... . دلم مي خواد تعطيلات خوبي رو داشته باشن . فعلا همه اميدم به برنامه هاي تابستاني مدرسه است كه قراره شنبه تو جشن پايان سال داده بشه . آهان شنبه جشن پايان سال تحصيليه دختر بزرگه است ، جشن الفبا .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 8:26  توسط مادر خانومی  | 

بچه هاي من  هيچ چي رو سرجاش نمي ذارن ، اسباب بازيهاشون رو جمع نمي كنند و همه جاي خونه پخش و پلا مي كنند . از بيرون كه مي آييم هر تيكه از لباس شون يك جا زير دست و پاست . هر بار كه اتاقشون رو تميز مي كنم تازه به صرافت بازي مي افتند و همه رو دوباره ولو مي كنند . خوراكيهاشون رو همه جا رو مبل و تخت و فرش مي ريزند و ليوان آبشون رو هر جا دستشون بياد ول مي كنند به أمان خدا ! مدام كاغذ حروم مي كنند ، فرت و فرت دستمال كاغذي مي كشند از جعبه بيرون . تو مهموني بايد همه شيريني و ميوه ها رو امتحان كنند  ، با سلام كردن ميونه اي ندارند و ... خلاصه اينكه يك سور زدن به عليمردان خان !!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 20:42  توسط مادر خانومی  | 

تولد بچه ها رو گرفتم . ايندفعه ناهار گرفتم از ساعت ١١ تا ٣ . خاله الهام رو هم دعوت كردم ، يك گروه ٣ نفره هستن ، شامل دي جي ، پرنسس ، بازي با بچه ها ، نقاشي گروهي ، عكاسي . ٢.٥ ساعت برنامه  اجرا كردن عالي . واقعا مديريت بچه ها كار سختيه اما اينبار راحت بودم به بچه ها هم خيلي خوش گذشت . انقده ازشون خوشم اومده كه دوست دارم واسه تولد خودم هم دعوتشون كنم ، (شوخي ) . كيك شون رو با عكس ديو و دلبر گرفتم و پرنسس مون هم بل بود يا همون دلبر . ناهار كشك بادمجون ، چيكن استروگانف ، سالاد الويه ، خوراك سوسيس ، ساندويچ ژامبون و سالاد كلم بود . خوب بود ، خوش گذشت جاتون خالي . 


بي ربط نوشت : يك خواننده عزيز راجع به هتلمون در كوش آداسي سؤال كرده ، هتل مون سور ملي بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 18:21  توسط مادر خانومی  | 

اگه در جواب سوالهاي دختر كوچيكه بگم انشالله ، يكي از جوابهاي زير رو مي ده :

ايشالله نگو ، بله يا نه ؟ 

به من ايشالله نگو ! 

مگه نمي گم نگو ايشالله ، يا آره يا نه ؟ 

فسقلي از حالا فهميده كه ايشالله وعده سر خرمن دادنه . 

----------------------------------------------------------

با خوشحالي و خجسته دلي ميگم بچه ها وقتي بزرگتر شديد كارها رو تقسيم مي كنيم  ، يك شب دختر كوچيكه ميز مي چينه ، بزرگه جمع مي كنه ، هر شب يكي ظرف بشوره ، و ديگه منم انقدر خسته نشم . 

دختر كوچيكه مي گه مامان منكه بايد شوهر كنم !! مي گم با كي ؟؟؟ مي گه كيهان ديگه !! مي گم خب آخه من دلم واست تنگ ميشه ، ميگه با كيهان !! گاهي !! بهت سر مي زنم !! 

دختر بزرگه مي گه اما من مامان به علي !! مي گم بايد بياد تو خونه ما پيش شما ها زندگي كنيم !!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 20:3  توسط مادر خانومی  | 

فروشنده وقتي فهميد كه خريدارم تيز و بز يك پرده كشيد و يك پاراوان آينه دار رو گذاشت جلوم و شروع كرد مدل به مدل بهم نمايش دادن و با اوكي من رو سرم پرو كردن . اولي بلند خرمايي بود منگول منگول از اون مدلها كه آرزوش رو داشتم و دارم ، خيلي خوشگل بود اما تابلو بود من و اون بلندي و اون پيچ و تاب .... محاله محاله . دومي قهوهاي روشن بود رو به طلايي ، تا رو شونه . از اون مدلها كه ه دو چشم دوست داره ، نه اين رنگ ، رنگ من نيست . سومي مشكي با مش استخووني ، تارو شونه  ، مامانم پسنديد ، نه دوستش نداشتم هيچوقت از مش خوشم نيومده . و .... بالاخره  يك مدل قهو هاي تيره يكم از شونه پايين تر با كوپ كوتاه بلند رو پسنديدم شبيه خودم بودم اگه موهام سه برابر بود البته ! از مامانم و خواهرم قول گرفتم جايي بند رو آب ندن كه چي خريدم اما هيچ ياد دوتا جفت چشم هاي خوشگلي كه نظاره گر اين خريد بودن نبودم ، از ديروز تا حالا صد دفعه دختر كوچيكه ازم پرسيده كه اون موها تو مغازه مو فروشي مال كچل هاست ؟! و دختر بزرگه هم با ديدن هر آدمي دهنش رو مي آره دم گوشم و مي پرسه مامان اينم نبايد بدونه كه كلاه گيس خريدي ؟!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 21:20  توسط مادر خانومی  | 

دختر كوچيكه مي گه  مي گم زنبورها بيان بخورنت  ، بعد برن باهات عسل درست كنند ، اونوقت من اون عسل رو بخورم !!! 

دختر بزرگه مي گه كاش تو سفيد برفي بودي ، من جادوگر بدجنس ! سيب سمي رو مي خوردي ، به خواب مي رفتي ، هيچ شاهزاده اي هم نبود تا از خواب بيدارت كنه !!!


برچسب‌ها: ماجراهاي من و دو بچه پشت سرهمم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 19:47  توسط مادر خانومی  | 

مربي دختر كوچيكه يك دوربين تو خونه ما داره كه كارهاي دخترك رو چك كنه ، اين سواي  اون كلاغه است كه گاه و بيگاه خبرها رو براش مي بره ها . حالا  امروز دختر بزرگه هم مي گه كه مديرشون تو خونمون دوربين داره و شب تا صبح داره مارو مي پاد ! من فقط نمي دونم با اينهمه شبكه جاسوسي و خبرگزاري پس چطوريه كه هيچ كدوم دوزار هم اين سيستم رو حساب نمي كنند و همچنان مشغول هرآنچه كه دوست دارن هستن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 20:10  توسط مادر خانومی  | 

نخرم دعواست ، بخرم دعواست ، دوتا بخرم دعواست ، عين هم بخرم باز هم دعواست ، متفاوت بخرم كه صد البته دعواست . بالا بذارم دعواست ، پايين بذارم دعواست . اينو اول ببرم دعواست ، اونو اول ببرم دعواست ، هردو رو باهم ببرم حتما دعواست .  كنار اين بشينم دعواست ، كنار اون بشينم دعواست ، وسط بشينم بازم دعواست ، خلاصه همش دعواست همه آخرش مي گن تقصير تو بود ، تقصير توئه ، مامان بد ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 16:26  توسط مادر خانومی  | 

دختر كوچيكه با هام قهره ، دختر بزرگه داره باهاش صحبت مي كنه بهش مي گه اگه با مامان قهر باشي يك وقت مثل كارتون مريخي ها ، مريخي ها مي آن مامان رو با خودشون مي برن اونوقت مامان نداريم ها ! دختر كوچيكه ريلكس مي گه خب نداشته باشيم !!! بعد دختر بزرگه خيلي جدي مي گه اونوقت كي برامون غذا بپزه ؟! كي ظرفها رو بشوره ؟! كي لباسامون رو بشوره ؟! كي كارها رو بكنه ؟! ... خب حرف حساب كه جواب نداره دختر كوچيكه باهام آشتي كرد .


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 19:15  توسط مادر خانومی  | 

چشام رومي بستم و دراز مي كشيدم و تو دلم مي شمردم يك ، دو، سه ، چهار     كه يكهو تنش يك تكوني مي خوره ، دوباره كانتر صفر ميشد و شروع مي كردم  يك ، دو ، سه ، چهار .... يازده. كه يكهو يك چيزي ميگفت بهم . دوباره كانتر صفر و از نو مي شمردم . اين يك بازي بود براي وقتي كه كنار بچه ها دراز مي كشيدم تا بخوابن . اگه تا پنجاه مي شمردم و بچه تكوني نمي خورد يعني خوابش برده بود و من رها مي شدم اگه نه كه دوباره مي شمردم و مي شمردم و مي شمردم . چه داستان هايي براي خوابوندن اين دخترا داشتم چه شبهايي كه ساعتها و ساعتها راهشون بردم  و نخوابيدن . وقتي سنگينتر شده بودن مي گذاشتمشون تو كالسكه و دور خونه مي رفتم و مي اومدم گاهي دو سه ساعت بي وقفه و بازم نمي خوابيدن . پنج سال بدجوري بي خوابي كشيدم مي مردم واسه يكساعت خواب .هرچه بود گذشت البته مديونيد اگه فكر كنين الان شب مي خوابم و صبح پا مي شم ها ! نه بابا هنوز هم شبها صدام مي كنند منتها اين پاشدن ها در مقابل اون پاشدن ها هيچ به حساب نمي آد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 22:31  توسط مادر خانومی  | 

-منم مثل همه مادرها شبها واسه دخترام قصه می خونم ، قبلا ها یعنی اون موقع که بچه ها خیلی کوچیک بودن یا اصلا وقتی که بچه نداشتم فکر می کردم که قصه گفتن شبها واسه بچه هام عجب کار شیرینی باید باشه اما حالا هنوز کتاب باز نشده  دختر کوچیکه سر اینکه کجا بشینه یک شلوغی راه می اندازه بعد کله کوچولو و فرفریش رو می آره درست روی کتاب طوریکه نه تنها دختر بزرگه که خودم هم نتونم قصه رو بگم . بعد که قصه شروع می شه جمله اول رو نگفته سئوالهاش رو شروع می کنه هی میگه چرا اینطوری شد ؟ و چرا نشد و من می خوام بشه و من می خوام نشه و عکسش رو نشونم بده و ..... و اینطوری میشه که اصلا قصه به بیراهه می ره و قصه گو دیوانه می شه و شنونده کوچولوی دیگه هم خسته می شه و...

-از دختر بزرگه می پرسم آخه عزیزم چی شده که تو اینقدر نگرانی و شبها دیگه تو اطاقت نمی خوابی ؟ میگه آخه وقتی تو تختم خوابیدم فکر می کنم الان تو و بابا دارین نقشه می کشین که چطوری از دست ما فرار کنید و برید !!!!

-موقع نماز خوندن من  دختر کوچیکه عادت داره بیاد سراغم و سعی کنه باهام حرف بزنه یایک کاری بگه تا انجام بدم ، هرچی هم می گم عزیزم موقع نماز نمیشه حرف زد به خرجش نمی ره ، می گم آخه دارم با خدا حرف می زنم . میگه خب با من هم حرف بزن ! می گم نمیشه . می گه آخه بشه !

- من مادر بدیم ، شکی درش نیست ، اما باور کنید مادر خوب بودن هم به این آسونی ها نیست !

 


برچسب‌ها: ماجراهای من و دوبچه پشت سرهمم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 9:22  توسط مادر خانومی  | 

بچه ها خيره شدن به قاب عروسي ما . دختر كوچيكه مي گه مامان عروس شده . دختر بزرگه مي گه مي دوني ما اون موقع كجا بوديم ؟ تو شيكم مامان ! دختر كوچيكه مي گه تو تو شيكم مامان بودي من تو شيكم بابا! 


دختر بزرگه داره به دقت به تبليغ تلويزيوني  نگاه مي كنه ..... براي هميشه از شر موهاي زائد تون خلاص بشيد .....  به من مي گه مامان از اينا برام مي خري ؟ مي گم مي خواهي چيكار ؟ اشاره به كركهاي بور روي رونش مي كنه و مي گه از اينا بدم مي آد مي خوام از دستشون راحت بشم ! 


دختر كوچيكه ملچ ملوچ كنان داره غذا مي خوره مي گم مربيت بهت ياد نداده چطوري غذا بخوري ؟ مي گه چرا . بعد با دهن بسته و بي صدا مي خوره و ميگه تو مهد اينطوري و بعد ملچ ملوچ مي كنه و مي گه تو خونه اينطوري ! 


برچسب‌ها: ماجراهای من و دوبچه پشت سرهمم
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 18:13  توسط مادر خانومی  | 

دارم تن دختر كوچيكه لباس مي كنم اما هي ورجه وورجه مي كنه و جز منو در مي آره، از حرصم يك در باسني بهش مي زنم بغض مي كنه پشتش رو به من مي كنه و دستش رو مثل گوشي تلفن در گوشش مي گيره و با صداي آهسته اي مي گه الو پليس بيا مامانم رو ببر منو مي زنه!!!!

دختر بزرگه پي پي كرده دارم ميشورمش ميگه مامان چرا لبخند نمي زني ؟

دختر كوچيكه كار بد كرده باباش دعواش كرده بعد مدتي بهش مي گم برو بابا روبوس كن ميگه نه هنوز كه ببخشيد نكرده!!!!

دختر بزرگه مي گه مامان من كي مرد مي گيرم و ميرم خونه خودم؟!


برچسب‌ها: ماجراهای من و دوبچه پشت سرهمم
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 18:47  توسط مادر خانومی  | 

دختر کوچیکه سر صبحی بازی در می آره و نمی ذاره موهاش رو مرتب کنم . رو به ه دو چشم می گم : بابا ببین چقدر منو اذیت می کنه می شه یک مامان دیگه براش پیدا کنی ؟ ه دو چشم با خوشحالی می گه : چرا نمیشه ! دختر کوچیکه می گه مهربون باشه ! دختر بزرگه هم با سر تایید می کنه !
برچسب‌ها: ماجراهای من و دوبچه پشت سرهمم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 9:28  توسط مادر خانومی  | 

تو دفتر مهدم ، دخترا هم کنارم ایستادند دارم شرایط کلاس پیانو رو از مسئول ثبت نام می پرسم . اسم دختر بزرگه رو می نویسم . تو ماشین به دختر بزرگه می گم دوشنبه کلاس پیانو داری . دختر کوچیکه می گه منم کلاس پیانو برم ! می گم بعله تو هم کلاس پیانو می ری . یهو می گه پس چرا اسمم رو تو کلاس ننویسیدی ؟؟!

 

پ . ن . به نظرتون کار بدیه بدون گذروندن ارف یکهویی پیانو رو شروع کنه ؟


برچسب‌ها: ماجراهای من و دوبچه پشت سرهمم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 9:11  توسط مادر خانومی  | 

الان تقریبا ۴ سال و ۱۱ ماه و ۸ روز از مادر شدنم می گذره و بی اغراق بغیر از شبهایی که مریض بودم و اونم تعدادش از انگشتهای دست تجاوز نمی کنه ، هر شب بارها و بارها و بارها بیدار شدم و این بیدار شدنهام نه از دلشوره های مادرونه که از نق نق ها و بیدار خوابیهای دخترکام بوده .اما دیشب بعد از دو ماه که از شیشه  گرفتن دختر کوچیکه می گذره ، تا خود صبح خوابید و منم خوابیدم . منی که تا ماهها بعد از تولد هر بچه شبها تا صبح یا تو بغل یا تو کالسکه  راهشون بردم  و  تو بزرگتر شدنشون بارها و بارها با هر بیدارشدنشون  شیر دادم و پوشک عوض کردم حالا  نمی تونم بهتون بگم که چقدر قدر این شب و شبهای اینطوری رو می دونم .دخترها ی گلم دارن بزرگ می شن !
برچسب‌ها: ماجراهای من و دوبچه پشت سرهمم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 18:27  توسط مادر خانومی  | 

مامانم میگه :

- چرا تن بچه ها کم لباس کردی ؟ نمی گی هوا سرده سرما می خورن ؟هنوز بچه داری بلد نیستی !

- این بچه ها روز به روز لاغرتر می شن ! روزی یک تخم مرغ باید بهشون بدی ! کی یاد می گیری ؟

-چرا انقدر دعواشون می کنی ؟ خب بچن دیگه ! آدم که هی بچه رو دعوا نمی کنه !

- من مگه نبودم هم کار میکردم هم بچه داری ! اینکارهای تو رو هم نمی کردم

به مامانم گفتم خب مامان جون تو هم ما رو خیلی دعوا می کردی یادته با لنگ کفش دنبالمون می کردی ، یادته موقع بازی دعوامون شد اومدی بازی ایروپولیمون رو پاره و پوره کردی ؟یادته اگه تو آشپزخونه یک چیزی می شکوندی و ما هم اونجا بودیم می انداختی گردن ما ؟ یادته ....؟

مادر  شوهرم میگه :

-به این بچه ها ویتامین می دی ؟ (این سئوال به تناوب پرسیده میشه )

-چرا همش طرف دختر کوچیکه هستید !دختر بزرگه غصه می خوره !

- چرا دختر کوچیکه رو دعوا کردید ؟ خب بچه است .

-ببینید باید اینطوری رفتار کنید ......من با بچه هام .....من این..... من اون....

 ه دو چشم هم یکروز به مامانش گفت مامان انقدر به ما می گی یادته یکروز تو کوچه یک وشگون از دستم گرفتی جاش کبود شد و یک خانوم که رد می شد و دید گفت دستت بشکنه که بچه رو اینطوری می زنی ؟

-خانوم برادرم می گه :

- ای بابا شما ها یکدقیقه طاقت این بچه ها رو ندارید باید با بچه فلان بود و بیسار بود . منکه دوران بچه داریم خیلی عشق کردممن همش در حال بازی و خنده و عشق دادن به بچه بودم !!(یعنی این یکی رو که خودم شاهد بودم ها!!! )

 اما من ازشون به دل نمی گیرم چون بی شک یادشون رفته خودشون رو ! مسلما من هم ده پونزده سال دیگه تو یک مهمونی یک مادر درمونده در تربیت کودکش پیدا می کنم و بهش می گم : ببین عزیزم تو نمی دونی ! روشت غلطه ! باید ال باشی و بل باشی . من  این کاررو می کردم ، من اون کار رو می کردم من .... من....من.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 9:33  توسط مادر خانومی  | 

دختر بزرگه : بارون می آد شرشر پشت خونه هاجر . هاجر عروسی کرده ، دمب خروسی کرده !

دختر کوچیکه : نه خیر ! هاجر عروسی نکرده ! دمب خروسی نکرده !

دختر بزرگه :چرا کرده !

دختر کوچیکه : نه نکرده !

و بعد گیس کشی و کتک کاری شروع می شه و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 9:43  توسط مادر خانومی  | 

هفته پیش مامانم کار داشت نمی تونست دختر کوچیکه رو نگه داره منم پر رو پر رو  برش داشتم با خودم بردم البته با یکعالم تجهیزات از خوراکی بگیر تا لباس و مداد رنگی و پازل و دفتر و کتاب و عروسک !

تا رسیدیم اول جفتشون رو بردم دستشویی و بعد دفترهاشون رو گذاشتم جلوشون تا نقاشی بکشند. هنوز شروع نکرده آب خواستن . بعد آب ، خواستن که مداد هاشون رو بتراشونم و بعد یواش یواش یخ دختر کوچیکه باز شد و راه افتاد دور میز کار به راه رفتن و انگولک وسایل نقاشی و ... بعد رفت زیر میز  و اون زیر یک کم با وسیله هاش بازی کردن و همون زیر بیسکوییت خوردن و ریختن و پاشیدن . بعد دیگه دختر بزرگه هم رفت اون زیر پیش خواهرش و  شیطنت های دوتاییشون شروع شد . حالا من هی می خوام بی خیال باشم و داد و بیداد نکنم  نمی گذارن که ! آخرش دعواشون کردم و کشیدمشون از زیر میز  بیرون و هرکدوم رو نشوندم رو یک صندلی تا نقاشی کنند هنوز دو دقیقه نشده با هم دعواشون شد سر چی ؟ سر همه چی . سر جا ،  سر دفتر،  سر مداد،  سر تراش و ....   به مفهوم واقعی کلمه دق دادن منو تو اون دوساعت . پشت دستم رو داغ کردم تا دختر کوچیکه رو دیگه کلاس نقاشی نبرم . حالا بگم ها دختر بزرگه هرهفته باهام می آد و آروم می شینه به نقاشی . اما اینبار که دوتایی شدن هیچ از اذیت کردن از خواهرش کم نیاورد .  موقع رفتن رفته بودن رو مبل های خانه معلم و بپر بپر می کردن !!!! من بد بچه تربیت می کنم ؟؟؟ اصلا شک نکنید .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 10:1  توسط مادر خانومی  | 

جواب سوال کی این کار رو کرده تو خونه ما همیشه همینه :

دختر بزرگه : شاینا !

دختر کوچیکه : خواهر جون !

          -------------------------------------------------------------------------------------------

دختر کوچیکه هنوز چشمش دنبال هر چیزیه که تو دست خواهرشه . وقتی بهش می گم نمیشه که ! یعنی هرچی اون بر می داره تو  همون رو می خواهی ؟ می گه : خب بععععععععله !

         -------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی دختر کوچیکه یک کاری می کنه که نباید می کرده و بهش چشم غره می رم ، مظلومانه سرش رو می گیره پایین و می گه : آخه شانا !

         -------------------------------------------------------------------------------------------

بعد از یک گیس و گیس کشی به دختر بزرگه در حال گریه ، می گم حالا که موهات رو می کشه دیگه خواهرش نباش ! می گه باشه ! یک ثانیه  بعد می گه خواهرش هستم اما باهاش قهرم !  یک ثانیه  دیگه می گه : باهاش آشتی ام اما بازی نمی کنم ! یک ثانیه دیگه می گه مامان ببین اگه پشیمونه بیاد باهاش بازی کنم !!!

        -------------------------------------------------------------------------------------------

دختر کوچیکه تو دستشویی پوشکش رو در آورده و یک تیکه از پی پی اش افتاده زمین ! عصبانی می شم و می گم ببین چیکار کردی حالا کی تمیزش کنه ؟ می گه تو بکن ، من از پی پی بدم می آد ! !

گمونم سو تفاهم براش شده که  من که پی پی جمع می کنم و پی پی می شورم لابد از پی پی خوشم  می آد!

        -------------------------------------------------------------------------------------------

دارم تو آشپزخونه کار می کنم و چاقو تو دستم هست که دوباره می بینم که دختر کوچیکه دختر بزرگه رو چنگ می زنه ! دیوانه می شم و هرچی از اصول روانشناسی و تربیت کودک می دونم رو بی خیال می شم و رو به دختر کوچیکه می گم اگه یکبار دیگه خواهرت رو چنگ بزنی با این چاقو گوشت رو می برم !!!گوشش رو می گیره تو دستش و می ره تو یک سوراخی قایم میشه . یکدقیقه دیگه از سوراخش در می آد و بهم می گه : به مربیم می گم می خواستی گوشم رو  ببری !!!

تا شب موس موس می کردم تا بلکه این موضوع رو یادش بره . فکر کن تو مهد بگه ! بعد من رو به جرم کودک آزاری بگیرن !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 9:17  توسط مادر خانومی  | 

دختر بزرگه  می دونه که زدن کار بدیه ، که نباید وقتی خواهرش می زنتش ، اونم بزنه . خودم بهش یاد دادم . اما یادم رفته بهش بگم که اگه نباید بزنی ، نباید هم بخوری !! حالا بچم هرروز از خواهرش ضربتی رو نوش جان می کنه ، اون روز دیدم  ه دو چشم عصبانی شده و می گه خوب تو هم بزنش ! دیدم هی وای من داره هرچی ریسیدم رو پنبه می کنه ! حالا دارم به دختر بزرگه یاد می دم که چطور از خودش دفاع کنه  و به دختر کوچیکه یاد می دم که زدن کار بدیه !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 9:38  توسط مادر خانومی  | 

دارم براشون قصه می گم تموم که میشه می گم قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید . دختر کوچیکه می گه ریسید . دختر بزرگه می گه نرسید . کوچیکه می گه ریسید ، بزرگه می گه نرسید ....

دختر بزرگه باهام قهر کرده و میگه دیگه دوستت ندارم ، دختر کوچیکه تا می شنوه می دوه تو بغلم و می گه دوستت دارم مامانی !

دختر کوچیکه منو می زنه و میگه دوستت ندارم ، دختر بزرگه می گه مامان من دوستت دارم ، دختر کوچیکه می ره می زنتش و می گه نه دوستش نداشته باش !

 دختر بزرگه پی پی کرده دارم می شورمش ، تو اون وضعیت  می گه مامان چرا لبخند نمی زنی ؟؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 10:5  توسط مادر خانومی  | 

دختر بزرگه اومده کنارم و می گه :مامان یکم از دوغت بخورم ، می گم بخور عزیزم . یکمی بعد لیوان بدست می گه مامان تو هم دوغ می خوای می گم آره . می گه خوب واسه خودت بریز .

دختر کوچیکه از تو موبایل باباش یک بازی رو حذف کرده . می گم کی اینو پاک کرده  ؟ می گه من بیلیت کردم  !!

دختر بزرگه ازم می پرسه مامان تو بابا رو از کجا پیدا کردی ؟ ؟ می گم چطور ؟ می گه آخه تو که بابا رو پیدا کردی و شوهرت شده ، پس کی شوهر من بشه ؟!

دختر کوچیکه برای بار ان ام مي خواد كه ليوانش رو پر آب کنم تا به آبیاری فرشهای خونه ادامه بده . یکمی مقابل خواسته اش مقاومت می کنم اما حوصله نق و نوقش رو ندارم بازم لیوان رو پر می کنم و می دم دستش . با تحسین نگام می کنه و می گه آفرین مامان .

دختر بزرگه ازم می پرسه مامان میشه من که بزرگ شدم تو برام یک بچه بیاری ، من خودم می ترسم

شکمم رو پاره کنند !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 9:40  توسط مادر خانومی  | 

خانوم کوچولو با یک دست یقه می گیره ، با یک دست مو می کشه بعد همزمان هم داد می زنه که بیلم کن ! بیلم کن !*

*همون ولم کن خودمون .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:14  توسط مادر خانومی  | 

وقتی انگشتش تو گوشواره گیر کرد و گوشش رو پاره کرد ، من اونجا بودم و داشتم بر و بر تماشا می کردم اما قضیه تو کسری از ثانیه اتفاق افتاد و کاری ازم بر نیومد . طبق معمول داشتند دعوا می کردند و دختر کوچیکه داشت موهای دختر بزرگه رو می کشید که اینطوری شد . انقدر زهره ترک بودم که فقط دستم رو رو گوشش گذاشته بودم و بغلش کرده بودم و جرات نداشتم ببینم که چی شده . بعدا یک دستمال برداشتم و خونها رو پاک کردم گوشواره تا پایین کشیده شده بود اما گوش رو پاره نکرده بود ، با مکافات گوشواره رو در آوردم و گوشش رو ضدعفونی کردم و پماد زدم . بچم از بس مهربونه فقط به خواهرش گفت دیدی گوش خواهر چی شد خون اومد ؟! دیگه نکنی ها !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 9:34  توسط مادر خانومی  | 

وقتی زیر بار مادری کردن حسابی خسته و کوفتم و در حال له شدن برخورد آدمها ی دور و برم اینطوریهاست

دسته اول , دسته رک گو ها

چشمت کور دندت نرم , می خواستی پشت سرهم نزایی

دسته دوم , دسته حسودها

خوب شد , تا انقدر پزشون رو ندی

دسته سوم , دسته  بدبین ها  

حالا کجاش رو دیدی , حالا روز خوشته 

دسته چهارم , دسته خوشبین ها

عیب نداره , عوضش دیگه راحت شدی , انقده بهتون خوش بگذره

دسته پنجم , دسته چاخان ها

تو رو خدا هروقت کارداشتی بیارشون پیش ما

و..... اما من تو این چهارسال تو حسرت این بودم که یکی بگه امشب بذارشون پیش ما برو سینما


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 8:10  توسط مادر خانومی  | 

سال پیش که تلفنمون سوخته بود و رفته بودیم که یک تلفن دوگوشیه بخریم دیدم که مغازه دار داره یک سه گوشیه به یکی می فروشه . اون موقع پیش خودم فکر کردم که تلفن با سه گوشی فقط رقاص بازیه و بس . اما این روزها وقتی تلفن خونمون زنگ می زنه و یک گوشی رو دختر بزرگه بر می داره و یکی دیگه رو دختر کوچیکه وهیچکدوم هم رضایت نمی دهند که من هم صحبت کنم و تلفن زننده  بیچاره هم گیر این دوتا فسقلی می افته , من درک کردم که چرا تلفن با سه گوشی هم مشتری خودش رو داره  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 9:6  توسط مادر خانومی  | 

امروز صبح من بودم و دوتا بچه ها . یکی تازه از شر خال خالهاش خلاص شده و یکی دیگه تازه خال خالی شده . باباشون کار داشت و باید صبح زود می رفت . مامانم مهمون داشت و نمی تونست بیاد خونمون .دختر بزرگه رو باید می گذاشتم مهد و دختر کوچیکه منزل مادر شوهرم .با سلام و صلوات بچه ها رو  به همراه کیف دختر بزرگه ,ساک دختر کوچیکه , کیف خودم و کیسه کتابهایی که باید با خودم میبردم ,  سوار ماشین کردم و خودم هم نشستم و یک آخی گفتم و استارت زدم و ماشین روشن نشد , دوباره هم نشد و خلاصه دیدم نخیر روشن نمی شه . زنگ زدم آژانس . ماشین اومد همه چی رو به همراه دختر ها سوار ماشین کردیم و راه افتادیم اول دختر بزرگه دم مهد پیاده شد , بعد دختر کوچیکه دم خونه مامانیش و آخر خودم دم در شرکت .اینو گفتم که بگم هیچی باعث نمیشه که ما سر کار نریم . نه آبله مرغون , نه خرابی ماشین و نه آلودگی هوا. فکر نکنید که کارمند وظیفه شناسیم ها نه . نقل و انتقال همه اون وسایل با دوتا بچه به داخل خونه و پیدا کردن کلید و سوار شدن تو آسانسور و رفتن تو آپارتمانمون و توضیح به دختر بزرگه که چرا امروز مهد نمی ره که بره کلاس باله , از رفتن به سرکار سختتر بود

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 9:10  توسط مادر خانومی  | 

وسط دخترا رو زمین خوابیدم , یکی از اینطرف می کشدم , یکی از اونطرف هردوتا می خواهند که روم بهشون باشه . یاد فیلم تختخواب سه نفره می افتم یک فیلم فارسی خیلی قدیمی . مرد دوتا زن گرفته بود مجبور میشه یک تختخواب سه نفره سفارش بده و شبها یک زن از اینطرف می کشیدش و یکی از اونطرف .آخر سر بطرف یکی می چرخم و بعد سرم رو 180 درجه می چرخونم و رو به اون یکی می کنمش , شر می خوابه و بچه ها هم می خوابند . اینم یکی دیگه از قابلیت هامه که بعد از مادر شدن رو شد

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 9:9  توسط مادر خانومی  | 

دختر بزرگه به خواهرش می گه  که نباید موقع خوردن مولوج ملج بکنه , سمیه جون گفته که کار بدیه


رفتیم لواسون مهمونی , بعد از ناهار هرکی یک گوشه ای گیر آورده و دراز کشیده , منم دختر کوچیکه روتو هال  گذاشتم رو پام . یکدفعه صدای خر خر یکنفر که رو کاناپه خوابیده بلند می شه , خرخر ها ! بعد دختر کوچیکه به ازای هر خری که می شنوه چشاش رو گرد می کنه پسونک رو از دهنش در می آره و از من می پرسه کیییه؟


قبلا یکی بهم گفته که پوست استخون شدم و ظاهرا دختر بزرگه شنیده, دیروز بهم می گه مامان تو چقدر پوست استخون خوردی که اینهمه لاغر شدی ؟


دختر کوچیکه اول که سوار ماشین می شه می گه عیین  , عیین (با فتحه روی نون ) .  و باید عینک آفتابیش رو بزنه بعد کنترل میکنه که خواهرش هم عینک داشته باشه  اگه عینک نداشته باشه که باز هوار میکشه عیین عیین . و بعد می فرمایند نانای نانای


دختر بزرگه می گه که دوست داره رو صندلی جلو بشینه . بهش می گم که نه جلو جای منه , جای مامانهاست  .می گه مامان پس من وقتی مامان بشم و جلو بشینم تو بچه میشی و می ری عقب پیش خواهرم ؟


وقتی دختر بزرگه می ره دستشویی , دختر کوچیکه هم دنبالش می ره . دختر بزرگه سر توالت فرنگی میشینه و دختر کوچیکه هم یا رو چهارپایه جلوش میشینه یا همون دور و برا می پلکه , گاهی هم سرش رو می بره جلو ببینه خواهرش چیکار می کنه . وقتی کار تموم میشه دختر بزرگه داد می زنه:  کردم  بعد دختر کوچیکه هم پشت سرش می گه : کدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 11:14  توسط مادر خانومی  | 

مطالب قدیمی‌تر