شبها در خونمون رو قفل نمی کردیم ،  همه با شلواربلوز می خوابیدیم ، یک چراغ خواب کوچولو داشتیم که روشن می ذاشتیمش ، تا اون خاموش می شد برادر خواب سنگین من که توپ هم از خواب بیدارش نمی کنه از خواب پا می شد انگار از اون لامپ یک رشته ای به مغز اون وصل شده بود فوری هممون رو بیدار می کرد همزمان با قطع لامپ و صدای برادرم صدای گروپ گروپ پای همسایه ها مون از طبقه بالا که با سرعت به خونه ما می اومدن رو میشنیدیم ، همه با هم به زیرزمین می رفتیم ، حیاط خونه جنوبی بود و زیرزمین راهش از خونه ما بود . زیرزمین رو سنگر بندی کرده بودیم همه چمباتمه می زدیم و با دلهره و ترس منتظر می شدیم و دعا می کردیم که از این بمب ها چیزی نصیبمون نشه ، هر روز یک شایعه بود امشب می خواد گیشا رو بزنه ، یوسف آباد رو بزنه ، امیرآباد رو بزنه و.... چقدر می ترسیدم خدا می دونه و تو عالم بچه گی خودم دلخوش به آیت الکرسی های خانجونم بودم که می خوند ، خدایا این روزها رو برای بچه هام نمی خوام ، برای بچه هامون نمی خوام ، کمکمون کن .
برچسب‌ها: خاطره
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 9:35  توسط مادر خانومی  | 

اون وقت ها که بچه بودم یکوقتهای وقتی خیلی مامان مامان می کردم یکدفعه مامانم با عصبانیت می گفت یامان ! اون موقع خیلی بهم بر می خورد اما حالا بعضی وقتها که یک فسقلی هی پشت سرهم مامان مامان می کنه می بینم که مامان بیچاره ام خیلی هم بیراه نمیگفته


برچسب‌ها: خاطره
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:33  توسط مادر خانومی  |