گفته بودم كه پدر بزرگ مرد نازنيني بود ، انقدر نازنين كه  حتي ذره اي حسادت به محبوبيت مادر بزرگ تو هر جمعي هم نداشت . مادر بزرگ هميشه شمع محافل بود ، شيطون و شوخ و شنگ . و سر به سر آدمها مي گذاشت و مرد و زن هم نداشت . تا اينكه مادر بزرگ به فكر رفت كه چرا آخه شوهر من حساس به اين قضايا نيست و چرا غيرتي از خودش نشون نمي ده . اين شد كه رفت گل فروشي و يك سبد گل بزرگ و گران قيمت سفارش داد كه بيارن دم خونشون يك كارت هم زد روش كه برأي خانم فلان ( اسم خودش ) از طرف سرهنگ فلان ( يك اسم الكي ) . عصري شاگرد گل فروش آمد و گل رو دم در داد دست پدر بزرگ . حالا مادر بزرگ هم تو خونه منتظر كه قيافه پدر بزرگ غيرتي رو ببينه . پدر بزرگ أنعام گل فروش رو داد و اومد به مادر بزرگ گفت بيا خانم ببين سرهنگ فلان چه سبد گلي واست فرستاده !!! 


برچسب‌ها: خاطره
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 20:54  توسط مادر خانومی  | 

شبها در خونمون رو قفل نمی کردیم ،  همه با شلواربلوز می خوابیدیم ، یک چراغ خواب کوچولو داشتیم که روشن می ذاشتیمش ، تا اون خاموش می شد برادر خواب سنگین من که توپ هم از خواب بیدارش نمی کنه از خواب پا می شد انگار از اون لامپ یک رشته ای به مغز اون وصل شده بود فوری هممون رو بیدار می کرد همزمان با قطع لامپ و صدای برادرم صدای گروپ گروپ پای همسایه ها مون از طبقه بالا که با سرعت به خونه ما می اومدن رو میشنیدیم ، همه با هم به زیرزمین می رفتیم ، حیاط خونه جنوبی بود و زیرزمین راهش از خونه ما بود . زیرزمین رو سنگر بندی کرده بودیم همه چمباتمه می زدیم و با دلهره و ترس منتظر می شدیم و دعا می کردیم که از این بمب ها چیزی نصیبمون نشه ، هر روز یک شایعه بود امشب می خواد گیشا رو بزنه ، یوسف آباد رو بزنه ، امیرآباد رو بزنه و.... چقدر می ترسیدم خدا می دونه و تو عالم بچه گی خودم دلخوش به آیت الکرسی های خانجونم بودم که می خوند ، خدایا این روزها رو برای بچه هام نمی خوام ، برای بچه هامون نمی خوام ، کمکمون کن .
برچسب‌ها: خاطره
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 9:35  توسط مادر خانومی  | 

اون وقت ها که بچه بودم یکوقتهای وقتی خیلی مامان مامان می کردم یکدفعه مامانم با عصبانیت می گفت یامان ! اون موقع خیلی بهم بر می خورد اما حالا بعضی وقتها که یک فسقلی هی پشت سرهم مامان مامان می کنه می بینم که مامان بیچاره ام خیلی هم بیراه نمیگفته


برچسب‌ها: خاطره
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:33  توسط مادر خانومی  |